سیزده بدر سال 1391
دختر گلم میخوام ازاین روزهابرات بگم که توهنوز مریض بودی (یبوست شدید)حسابی اذیت میشدی ماهم هیچ کاری نمی تونستیم برات انجام بدیم فقط اینکه دکتر جدید میبردیم وداروی جدید می خریدیم تاشایدبهتر بشی ولی فایده نداشت ولی تو همچنان چند روزی باداروی جدید خوب میشدی باز دوباره همون اش وهمون کاسه بعضی هامیگفتن امکان داره مال شیرخودم باشه که میخوری باوجوداینکه هنوزدوساله هم نشده بودی تصمیم گرفتم ازشیر بگیرمت یازده روز شیر نخوردی ولی بیش ازاندازه اذیت کردی خوب هم نشدی که هیچ بدترهم شدی بازدوباره بعدازیازده روز بهت شیردادم تاببریمت مشهد یه دکتر دیگه درایام عید اینقدر اذیت میکردی که نتونستین ازت عکس بگیریم اینها عکسهای سیزده بدره که بااقاجون وخاله های مامانی ...
نویسنده :
مامان
19:41
بیست وسه ماهگی(عید 1391)
پایان شیردهی عسل مامان
گل مامان دیگه روزهای شیرخوردنت تمام شد روزهای خوبی بود وقتی گرسنت میشد بی اختیار به سراغم می اومدی وشیر می خوردی این دوسال نوش جونت عزیزم برای ازشیرگرفتنت اومدیم فردوس خونه اقاجون تازیاد اذیت نشی دوشب اول خیلی گریه میکردی ولی باز هم خداروشکر شیشه رو برات شیر کردیم وخوردی ازاون روز به بعد تا گرسنت میشد به قول خودت میگفتی شیر ببعی میخوام باهمون اروم میشدی فدات بشه مامان سرگرم عروسک بازی ...
نویسنده :
مامان
12:34
بیست وچهارماهگی
اخرین روزهای دوسالگی دخترمامان (ولی همچنان مریض) &nb...
نویسنده :
مامان
12:05








